صدای گرم معلم : "چرا نمی آیی ؟

بیا که جمله بسازیم با نمی آیی "

و گچ بروی تن تخته ریخت گردش را

نوشت : جمعه . افق . آشنا .نمی آیی

و بعد مکث .کمی بغض. باز با خود گفت :

بگو به من که می آیی و یا نمی آیی؟

وگچ دوباره به حرف آمد ودوباره نوشت :

" چقدر مانده مگر تا ...." چرا نمی آیی؟

دوباره  بازی ومثل همیشه من گرگم !!

هزار را که شمردم بیا !! نمی آیی؟

تکاند دست و دلش را کنار پنجره رفت

و گفت : مرد غزلواره ها نمی آیی؟

دوباره تخته سیاه است و جمله های سپید َََش

چقدر جمله بسازیم با نمی آیی

" علی مهدی زاده "

/ 0 نظر / 10 بازدید