در اشک چشمم مانده ای با آن قناعت می کنم

روزی می آیی عشق را، آری زیارت می کنم

پروانه ها دیوانه ات،گرد تو هرجا حلقه وار

کم کم به این پروانه ها در دل حسادت می کنم

آدینه باز آمد ومن تقویم دل را خط زدم

دل پر ز خط شد گوییا دارم جسارت میکنم

روحم حریص آسمان جسمم ولی اینجایی است

شاید که با این جان وتن بی خود رقابت میکنم

شد روی سرخ عاطفه از سیلی نفرت کبود

دارم به این درد غریب چندی است عادت میکنم

ای دوست چون حرفی زنی از ماهی خوشرنگ دل

غمگین وتنها گوشه ای در خود رهایت می کنم

چون نام آدم گم شده در های وهوی قرن خون

دیگر به انسان های عصر جهل بی پروا حسادت می کنم

مرد مسیحایی بیا با هر دمت نفرین از عالم پاک کن

در زیر پلک خیس غم من با تو بیعت می کنم

  
نویسنده : قاسم جاويد ; ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ آبان ،۱۳۸٤