وام گرفتم از دختری از جنس باران
قطار ابدی

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد

 

 و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت:مقصد ما خداست.کیست که با ما سفر کند؟

 

  کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ 

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟

 

قرن ها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر ان قطار سوار نشدند

 

 از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.

 

در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد

 

 قطار می گذشت و سبک می شد

 

زیرا سبکی قانون راه خدا بود.

 

 قطاری که به مقصد خدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید.

 

پیامبر گفت اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند

 

 اما اینجا ایستگاه اخر نیست.  

             

 مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند.                                                                    

 

اما اندکی باز هم ماندند قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

 

انگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما راز من همین بود.

 

ان که مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

 

و ان هنگام که قطار به ایستگاه اخر رسید

                          دیگرنه قطاری بود و نه مسافری. 

 

 

  
نویسنده : قاسم جاويد ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٥